تبليغاتX
adabi

adabi

adabi

 خانه‌اي داشته باشم پر دوست



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:34 توسط parisa| |
اگر بتوانی بخندی، آموخته ای که چگونه نیایش کنی


هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!


بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد. چنین خنده ای پدیده ای نادر است!



کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.



کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!


شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می شود!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:28 توسط parisa| |

کبوتر من..

وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت می کند، پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه

می شود؛ دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است.

کبوتر من! تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی. تو آزادی که به هر کجا


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 12:4 توسط parisa| |

ای جانم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:40 توسط parisa| |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

 

خدا پرسید:

 تو میخواهی با من گفت و گو کنی ؟

 من در پاسخش گفتم :

اگر وقت دارید !

 خدا خندید : وقت من بی نهایت است .

 پرسیدم :چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

 خدا پاسخ داد : کودکی شان , اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،

 عجله دارند بزرگ شوند،

 بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو میکنند که کودک شوند...

 اینکه سلامتی شان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،

 و بعد  ثروت شان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

 اینکه با اضطراب به آینده نگاه میکنند،و حال را فراموش میکنند ،

 نه در حال به سر می برند و نه در آینده ،

 به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،

 و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

 گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم .

 هر دو سکوت کردیم .

 من پرسیدم : دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

 خدا گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشق شان باشد.

 همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

 بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد که زخم های عمیقی در قلب آنان که دوست شان دارند ایجاد کنند

 ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

 بیا مو زند ثروت کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

 بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد .

 بیاموزند آدم هایی هستند که دوستشان دارند ،

 فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.

 بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،

 ولی آن را متفاوت ببینند.

 بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند ،

 بلکه باید خود را نیز ببخشند.



نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:12 توسط parisa| |
 آیا هنوز هم واژه ی عشق را میشناسی؟

                آیا هنوز هم تنهایی خود را بر لب

                ساحل در غروب امواج

                 می گذرانی

                 آیا هنوز هم آبی دریا را دوست می داری؟

                 آیا آبی آسمان را تمنا می کنی؟

                 می پرسم از خود

                 و دوباره به سکوتی سرد فرو می روم

                 انگار واژه عشق را جایی شنیده ام

                 آشناست ، اما نمی دانم کجا

                 تنهایی کمی آشناتر است

                 انگار تمام زندگی با این واژه بوده ام

                 و چنان غرق در آن

                 که اکنون تنهایی هم تنهاست

                 آری ، این واژه ها همه آشناست

                 لیکن منم که با همه غریبه ام

                 و با تنهایی خود غریبه تر از غریبه ها

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:11 توسط parisa| |
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:10 توسط parisa| |

مرگ قو

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویى به صحرا بمیرد

چو روزى ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریاى من بودى آغوش وا کن
که می خواهد این قوى زیبا بمیرد

مهدی حمیدی شیرازی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:2 توسط parisa| |